جهادگر شهید محمد حسین زنگی آبادی                                                                  

در سال 1332 در روستای زنگی آباد کرمان متولد شد و در یک خانواده مذهبی پرورش یافت در سن پنج سالگی به مکتب خانه رفت و قرآن خواندن را فرا گرفت دوران ابتدایی را در زنگی آباد و راهنمایی و متوسطه را در کرمان گذراند و درکارهای کشاورزی یاور پدر و در کارهای خانه کمک دست مادر بود شهید زنگی آبادی پس از اخذ مدرک تکنیسین دامپزشکی از دانشکده دامپزشکی تهران عازم خدمت مقدس سربازی شد و به عنوان سپاه ترویج دانش دوره ضرورت را در امر خدمت به مردم روستای حجت آباد کرمان پرداخت شهید با توجه به رشته تحصیلی به استخدام اداره دامپزشکی استان درآمد و هنگامی که برای دومین بار به صورت داوطلبانه در تاریخ 20/6/60 به جبهه های حق علیه باطل شتافت در تاریخ 6/7/60 در منطقه دارخوین در عملیات حصر آبادان به درجه رفیع شهادت نائل گردید .

به روایت خواهر شهید :

برادرم خیلی مهربان و خوشرو بود و با اقوام و خویشان رابطه صمیمانه ای داشت و چون تنها فرزند پسر خانواده بود بعد از پدرم سرپرست خانواده بود او علاوه بر اینکه تکیه گاهی امن و قابل اعتماد برای ما بود در درس خواندن و مسائل مربوط به زندگی نیز ما را یاری می کرد و به دلیل مطالعات زیادش درباره دین اسلام و قران و زندگی ، مسائل دینی و اجتماعی را به ما گوشزد می کرد و تاکید زیادی بر رعایت کردن حجاب توسط ما داشت ولی هرگز صدایش را بر دیگران بلند نمی کرد و کوچکترین بی احترامی به پدر و مادرم نمی کرد به نحوی که اگر به کاری علاقه داشت ولی می دید پدر و مادرم تمایلی به آن کار نشان نمی دهند از آن کار صرفنظر می کرد . ایشان در سن 26 سالگی ازدواج کرده که حاصل 16 ماه زندگی مشترک با همسرش یک فرزند پسر به نام مصطفی می باشد .

به روایت همسر شهید :

همسرم فردی بسیار خوش اخلاق و خوش رفتار بود و هیچ وقت با من و خانواده اش یا حتی دیگران بد رفتاری نداشت و به همه خدمت می کرد و تا حد امکان مشکلات دیگران را حل می کرد اگر می دید کسی حق دیگری را به ناحق گرفته یا به دیگری ظلم روا می دارد و یا اینکه به اسلام و قران اهانت می کند بسیار ناراحت و عصبانی می شد . توصیه اش همیشه به من این بود که با خداباش و در هر کاری فقط رضای خدا را در نظر داشته باش از اقوام و خویشاوندان زیاد دیدن می کرد و به همه آنها احترام می گذاشت ما نزدیک به یک سال از زندگی مشترک خود را در کوهپایه و کوهبنان و بقیه آن را در زنگی آباد سپری کردیم یادم می آید که آخرین ظهری که با هم ناهار می خوردیم او به من گفت : این آخرین ناهاری است که ما با هم می خوریم من خیلی ناراحت شدم و وقتی حال مرا اینگونه دید گفت : ناراحت نباش من چنین سعادتی ندارم که خونم در راه اسلام ریخته شود و شهادت نصیب هر کسی نمی شود

 

 

 

 

پسر عموی شهید که از دوران کودکی به مدت 20 سال با هم آشنا بودند می گوید :

محمد حسین از کودکی فردی فعال و پرجنب و جوش بود و همه هم سن و سالانش را به کارهای مذهبی تشویق می کرد وی علاقه زیادی به خواندن قرآن داشت و در مسائل دینی از همه پیشی می گرفت وی فردی مودب راستگو و با انضباط بود در مجالس مذهبی شرکت می نمود و به ائمه و روحانیون اعتقاد زیادی داشت و دیگران را هم نسبت به حضور در این مجالس و مراسم تشویق می کرد

او مقلد حضرت امام خمینی بود و بر طبق اصول و گفته های امام قدم بر می داشت و با شروع فعالیت های انقلابی در سال 56 به انقلابیون پیوست و در رساندن اطلاعیه و نوارهای حضرت امام به دست مردم فعالیت داشت و در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد در زمان جنگ تحمیلی خود را بسیار مقید به حضور در جبهه می دانست و به حال شهیدان راه اسلام غبطه می خورد و افسوس می خورد و آرزو می کرد که روزی شهادت نصیب او شود به این ترتیبی او در سال 1360 به عنوان فرمانده دسته به جبهه جنوب اعزام شد و در پشت جبهه هم کمک های مردمی را به سوی جبهه ها هدایت می کرد در نهایت بعد از یک ماه حضور در جبهه حق علیه باطل در صبح عملیات حصر آبادان در تاریخ 6/7/1360 در منطقه دارخوین به علت اصابت ترکش به محل پیشانی در همان لحظه به شهادت رسید و به عنوان اولین شهید بسیجی و دومین شهید زنگی آبادی در گلزار شهدای این منطقه به خاک سپرده شد .

قسمتی از وصیت نامه شهید :

شهید محمد حسین در گوشه ای از وصیت نامه اش چنین بیان می کند :

حال که انسان را از مردن چاره ای نیست پس چه بهتر که انسان شهادت در راه خدا را انتخاب کند تا سعادت و سربلندی دو جهان برای او باشد پدر و مادر و آشنایان ، ما که پیرو قرانیم و پیشوایانی چون حضرت علی (ع) و امام حسین(ع) و رهبری چون خمینی داریم و امروز دولت اسلامی است و قوانین خدا و قران می خواهد برقرار شود و استبداد و ظلم و کفر از این سرزمین بیرون رفته است و این یک نعمت بزرگ است که مستکبران و سرکشان را سرکوب و مستضعفان را عزت و سربلندی داده است پس به گفته رهبری حفظ آن برای همه ما واجب است بنابراین برای حفظ این مکتب از جان هم باید گذشت .





جهادگر شهید ماشااله یوسف زاده

شهید در سال 1331 در شهر ماهان در یک خانواده مذهبی چشم به دنیا گشود دوران کودکی و نوجوانی را در ماهان گذراند در کارهای کشاورزی کمک دست پدر و مادرش بود پس از اتمام تحصیلات در دانشسرای کشاورزی به استخدام دامپزشکی کرمان درآمد و برای ادامه تحصیل در رشته دامپزشکی عازم تهران شد و پس از اخذ مدرک تکنیسین دامپزشکی بدون درنگ عازم جبهه های حق علیه باطل شد شهید بزرگوار به دفعات متعدد به جبهه های جنگ عازم شد و در عملیاتهای مختلف شرکت نمودند و می گفت امروز ما در معرض آزمایش الهی هستیم و باید از اسلام و خاک میهن و ناموسمان دفاع کنیم چندین بار مجروح شد و ترکش هم نتوانست مانع از رفتن او به جبهه شود او عاشق جبهه و شهادت بود از نظر اخلاقی خیلی خوش اخلاق بود و با همسر و فرزندان و فامیل دور و نزدیک بسیار مهربان بود به نماز اول وقت اهمیت می داد با قران مانوس بود و همیشه قسمتی از حقوق ماهیانه خود را به محرومین و فقرا می داد وی سرانجام در تاریخ 23/3/67 به فیض رفیع شهادت نائل آمد .

از این شهید بزرگوار پنج فرزند به یادگار مانده است :

1-خانم دکتر رضوان یوسف زاده ، پزشک عمومی

2-آقای محمدرضا یوسف زاده ، دانشجوی خلبانی

3-خانم دکتر مهدیه یوسف زاده ، روانشناس بالینی

4-آقای علیرضا یوسف زاده ، شاغل در اداره کل دامپزشکی استان

5-خانم فاطمه یوسف زاده ، دانشجوی دانشگاه تهران

به روایت همکار و همسنگر شهید :

شهید یوسف زاده در جبهه همیشه در حال ذکر و قران خواندن بود نماز شبش ترک نمی شد او یک استثنا بود خیلی وقت ها پوتین بچه ها را واکس می زد بعد از شهادت وی هرگاه صبح ها بیدار می شدیم پوتین های واکسن زده ما را به یاد شب زنده داریهای شهید بزرگوار می انداخت .

به روایت علیرضا فرزند شهید :

من پس از اخذ مدرک تحصیلی در اداره کل دامپزشکی استان مشغول بکار شدم و یک روز که در حال ماموریت در شهرستان بردسیر بودیم در روستای احمدآباد بردسیر که کارمان تمام شد یک پیرزن و پیرمرد سالخورده به ما چای تعارف کردند ما با اصرار آنها مشغول نوشیدن چای شدیم که بعد از لحظاتی پیرزن نگاهی به من کرد و گفت : شما چقدر شبیه شهید یوسف زاده هستی که همکارانم گفتند که ایشان پسر همان شهید است و بعد پیرزن اشک از چشمانش جاری شد و گفت که این اطاق ها را شهید زمانی که ما اوضاع بدی داشتیم برای ما ساخته بود و اصرار بر این داشت که به کسی نگوییم . پدر بزرگوار من از هرگونه کمک به مستمندان دریع نمی کرد و در امور خیر همیشه فعال و پیش قدم بود و در تمام مراحل زندگی برای اطرافیانش یک الگو بود با قرآن مانوس بود و دیگران را دعوت به تلاوت قران کریم می کرد و به پیروی از اوامر ودستورات امام خمینی فرا می خواند روزی که خبر شهادت پدرم در شهر پیچیده بود ما که از شهادت ایشان اطلاعی نداشتیم مادرم می گفت در آن روز تعدادی از فقرای محله گریه می کردند و بر سر می زدند .

800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4
لینک کوتاه